|
| ||
|
در خرابات مغان مست خم صهبا شدم خاک پای ساقی گلچهره زیبا شدم گر به ظاهر گشتهام دیوانه بر من عیب نیست باطناً استاد هر فرزانه و دانا شدم عشقبازی مینمایم با سرور و وجد و شوق عاشق جانانه یکتای بیهمتا شدم دست قدرت از کرم بر من در رحمت گشود پست و نابینا بدم از لطف حق بینا شدم ذرهای بودم شدم مجذوب نور شمس عشق قطره بودم از کرامات علی دریا شدم چون بیامد در کفم دامان سلطان نجف فارغ از اندیشهی رنج و غم فردا شدم سایهای افکند شهباز سعادت بر سرم راحت و آسوده و آزاده و شیدا شدم شمع رخ افروخت یار نازنین پروانهوار از برای جاننثاری رند و بیپروا شدم صابر کرمانی شیرینکلام و سرخوشم در گلستان محبت بلبلی گویا شدم [ سه شنبه ۱۴۰۰/۱۱/۲۶ ] [ 15:31 ] [ آذر ]
پردهدار کعبه صدق و صفائی یاعلی مظهر ذات خدا مشکلگشائی یاعلی قرص مه از پرتو روی تو کسب نور کرد نور مطلق جلوه حق مرتضائی یاعلی افضلالاعمال مهر و عشق سلطان ولاست حج و عمره قبله و کوه منائی یاعلی گشتهای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدی بدر ایمان و ولا نور خدائی یاعلی تا در میخانه فیض و عنایت باز شد ساقی سرچشمه آب بقائی یاعلی نوربخش آسمان معرفت رخسار توست جلوه جان و جهان نور و ضیائی یاعلی قرب حق را باید از راه ولایت طی نمود رهنمای انس و جان ایزدنمائی یاعلی همسر زهرای اطهر هستی و دست خدا جانشین و نور جان مصطفائی یاعلی صابر کرمانی از عشق رخت دیوانه شد جان دهد در راه وصلت دلربائی یاعلی [ دوشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۲۵ ] [ 18:26 ] [ آذر ]
من عاشقِ رخسارِ بُتی غنچهدهانم در باغِ وفا قمری خوشنطق و بیانم امروز به شیرینسخنی شهرۀ شهرم شیرینسخن و بلبلِ گلزارِ جهانم مِهر رُخِ رخشندۀ او جلوهنما شد روشن شده از پرتوِ او روح و روانم مِهر تو بود در دل و فکرت به سرِ من تا شعلۀ عشقت به دلم هست، جوانم افروخته ذراتِ وجودم شود از عشق چون نامِ نکوی تو بیاید به زبانم رندانه ز تشویش و ز ترغیب گذشتم شد نامِ هنر، نقش به سرلوحۀ جانم وحشت به دلم نیست ز افکارِ عمومی هر چند که دلگیر ز اوضاعِ زمانم آسوده ز غم صابرِ کرمانی شیدا زد نغمه که خاکِ قدمِ پیرِ مغانم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۴۰ [ پنجشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۴ ] [ 14:4 ] [ آذر ]
از فروغِ عشقِ رویت گشته روشن قلب و جانم غیرِ نامِ نامیت نامی نیاید بر زبانم چهرهات تابنده شد در آسمانِ خاطرِ من نور میبخشد رُخِ ماهِ مُنیرت در نهانم تکیه بر تختِ ولایت دادهای، ای رهبرِ دل نور میبخشی به قلب و روح و جان، ای جانِ جانم در وجودِ مستعد بخشی اثر ای مظهرِ حق منبعِ فیض و عطائی دلنوازِ دلستانم هر سخن کز دل برآید وصفِ رویت را بگوید مدحِ رخسارِ تو باشد مطلعِ شعرِ روانم صابرم در وادی آوارگی آواره باشم رحمکن بر من که مجنوندل اسیر و ناتوانم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۹ [ پنجشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۴ ] [ 14:2 ] [ آذر ]
گدای کوی خراباتِ عشق جانانم همیشه مست و خراب از شرابِ عرفانم به باغِ شوق و به گلزارِ ذوق و گلبنِ وجد نوای عشق ز دل برکشم، غزلخوانم شرابِ ناب ز خاطر بَرَد غبارِ ملال دلم گرفته ز وضعِ زمانه، نالانم به نالهی دف و نی رنج و غم بَرَم از دل می دوساله به جامم بریخت جانانم مهارِ صبر ز دستِ دلم رها گردید ز بیم و غصه و اندوه و رنج پژمانم بهارِ زندگیم را به رایگان دادم ز بادِ وحشتِ فصلِ خزان، پریشانم فقیرِ خاکنشین بودهام به کشورِ فقر چو تاجِ فخر و شرف بر سَرست سلطانم نوای عشق و محبت ز دل کشم شب و روز شهیر، صابرِ کرمانی سخندانم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۸ [ پنجشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۴ ] [ 14:1 ] [ آذر ]
سالکی نامش حسینبنحبیب دستِ او باشد به دامانِ طبیب آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین جلوه حق نورِ سبحانِ مبین حضرتِ صاحبزمان را دیده است بر سرابِ این جهان خندیده است از ولیالله خواهد روز و شب وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب شادمان زی آنکه رفت از این جهان جان به جانان داد و روحش شادمان از بلای بیامان او خسته نیست با خور و خواب و هوس وابسته نیست سیرِ باطن میکند با بالِ جان هر کجا خواهد عیان و هم نهان صابرِ کرمانی از نورِ ولا گشته روشن، نغمهخوان شد خوشنوا [ سه شنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۲ ] [ 18:24 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||