سخن روز

پيوندهای روزانه

امشب نوای ساز دل، آشوب برپا می‌کند 
در رقص می‌آرد مرا، در سینه غوغا می کند 
 
آئینه ایزد نما باشد روان پاک ما 
چون دیدۀ دل باز شد، جان را تماشا می کند 
 
امشب ز جام چشم او، نوشم شراب و سرخوشم 
من را نگاهی آشنا، سرمست و شیدا می کند 
 
امشب قیام قامتش، گوید قیامت می‌کنم 
ما را رها از وحشت و اندوه فردا می‌کند 
 
مجنون تر از مجنون منم در دشت و صحرای جنون 
لیلای عشق دل مرا، مفتون و رسوا می کند 
 
روحم مجرد می شود از قید نفس و هر هوس
من را مقیم قرب حق همچون مسیحا می کند 
 
چون مولوی شوری دگر در دل پدیدار آمده 
آن شمس تبریز دلم صد فتنه بر پا می کند 
 
محمود حسن آمد به دل گشتم ایاز عشق او 
هر کس که محو عشق شد ترک تمنا می کند 
 
در تار و پود جان من باشد نشان مهر او 
من را بسی شوریده‌تر، یار فریبا می کند 
 
روح و روان گر مست شد، بیهوش گردد روز و شب
سرمست جام عشق حق کی میل صهبا می کند 
 
چون موج ظاهر گشته‌ام در قلزم عشق خدا 
با جنبشی روح مرا غرقاب دریا می کند 
 
صاحبدلی هر دم شرر در هستی و جانم زند 
او متصل جان مرا با عرش اعلی می کند 
 
صابر کلام نغز تو الهام غیب دل بود 
شعر تو آشوبی بپا در محفل ما می کند  
 
 


برچسب‌ها: صابرکرمانی, کاروان شعر
[ شنبه ۱۴۰۰/۰۵/۰۹ ] [ 20:39 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

مظهرِ حق جانشین مصطفی باشد علی

رهبر راه حقیقت رهنما باشد علی

 

با ولای آن ولی کامل شود ایمان غیب

در جهان و جان امام و پیشوا باشد علی

 

عارف سالک زند دست طلب بر دامنش

رهنمای انبیا سِر خدا باشد علی

 

جلوه می‌بخشد جمالش در وجود و روح و جان

سَرور روحانیان ایزد نما باشد علی

 

خضر از آب حیاتِ عشق او سیرآب شد

ساقی سرچشمهٔ آب بقا باشد علی

 

کسب نور معرفت بنما ز نور جان او

در سماء معرفت بدر صفا باشد علی

 

گر وفا جویی وفا از منبع فیضش طلب

گوهر مقصود دریای وفا باشد علی

 

گفت جبریل امین در گوشِ هوش مصطفی

شاه ملک لافتی و آنِ ما باشد علی

 

در حدیث و در خبر آمد بعنوان جلی

قاسم الارزاق سلطان و گدا باشد علی

 

در غدیر خم، علی سلطان مخلوقات شد

گوهر مقصود دریایِ وفا باشد علی

 

خاکسار درگه احسان و لطفش حاتم است

ز امر یزدان قلزم جود و عطا باشد علی

 

لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

راد مردِ عرصهٔ نورِ ولا باشد علی

 

افضل الاعمال باشد حُبِ سلطان نجف

چون کلام الله ناطق نزد ما باشد علی

 

صابرِِ کرمانی روشن دل و شیدا سرود

در دو عالم رهنما مشگل گشا باشد علی

 


برچسب‌ها: صابرکرمانی, کاروان شعر
[ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۵/۰۶ ] [ 22:1 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

جام پر کن ساقیا، عید ولای مرتضی است

عالمی پر فیض از جود و عطای مرتضی است 

 

این جهان در دیده حق بین او بوده حقیر 

نور بخش هستی و عالم، ضیای مرتضی است

 

آن امیر المومنین باشد امام المتقین  

دست قدرت آن ید مشکل گشای مرتضی است

 

جنب بحر علم او علم همه چون قطره ای

برتر از توصیف ما مدح و ثنای مرتضی است

 

اصل تقوی بود و کانون حقیقت، کوه صبر 

خوان برکت سفره فیض سخای مرتضی است

 

چون نمک وفق عدد باشد، علی شور ولاست 

با ملاحت هر که عمری آشنای مرتضی است

 

عارفان در مکتب او معرفت آموختند

دیده روشن از جمال دلربای مرتضی است 

 

بوده آن قرآن ناطق، معنی حبل المتین

گوش جان پر از نوای جانفزای مرتضی است

 

پرورش او یافت در دامان مهر مصطفی 

صابرا آیین وحدت از ولای مرتضی است 

  


برچسب‌ها: صابرکرمانی, کاروان شعر
[ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۵/۰۶ ] [ 21:52 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت