|
| ||
|
سالکی نامش حسینبنحبیب دستِ او باشد به دامانِ طبیب آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین جلوه حق نورِ سبحانِ مبین حضرتِ صاحبزمان را دیده است بر سرابِ این جهان خندیده است از ولیالله خواهد روز و شب وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب شادمان زی آنکه رفت از این جهان جان به جانان داد و روحش شادمان از بلای بیامان او خسته نیست با خور و خواب و هوس وابسته نیست سیرِ باطن میکند با بالِ جان هر کجا خواهد عیان و هم نهان صابرِ کرمانی از نورِ ولا گشته روشن، نغمهخوان شد خوشنوا برچسبها: کاروان شعر, صفحه شماره ۶۹۸ [ یکشنبه ۱۳۹۹/۱۱/۲۶ ] [ 14:32 ] [ آذر ]
می نوش کردم روز و شب شاید فراموشت کنم لبریز شد دل از تعب، شاید فراموشت کنم من ساکت و صامت شدم، لب دوختم از گفتگو حرفی نیاوردم به لب، شاید فراموشت کنم سرگرم کردم خویش را با قیل و قال و این و آن بشنیدم و گفتم عجب، شاید فراموشت کنم گه بر خلاف میل خود بر طبل بی عاری زدم تا شاد گردم از طرب، شاید فراموشت کنم گه در سفر، گه در حضر، در سینه غم اندوختم یک دم شود چیزی سبب، شاید فراموشت کنم صابر شدم، سوزد دلم در تاب عشق روی تو گه سوختم در نار تب، شاید فراموشت کنم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۶ [ سه شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۱۴ ] [ 15:29 ] [ آذر ]
من روی دل به کعبه صدق و صفا کنم تا خویش را ز حیله دنیا رها کنم خون می خورم ز ساغر دل صبح و عصر و شام ترک ریا و ظلم و خطا از صفا کنم سرمست و باده نوش و خراباتی و خراب مستانه رو به قبله عشق خدا کنم وارسته دل ز هستی موهوم رسته ام روی طلب به چشمه آب بقا کنم خواهم حیات و زندگی جاودانه ای خود را به راه مهر و محبت فنا کنم رند و غزل سرا و سخندان و عارفم بر شاخسار گلشن عرفان نوا کنم در آستان مرگ که نامش بود حیات صابر شدم به راه وفا جان فدا کنم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۵ [ سه شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۱۴ ] [ 15:28 ] [ آذر ]
آمده بود یارِ من، شورِ جنون به پا کنم جلوه نمود چهره اش هستی خود فدا کنم نهنگ بحرِ حیرتم، تحیّرم فزون بود میانِ بحر، روز و شب چو ماهیان شنا کنم روان شود روانِ من، ز خاکدان به آسمان نوای عشق را بیان به نغمه و نوا کنم سبوی باده را کشم به دوش خویش کامجو ز شور مستی و جنون چو ترک ماسوا کنم خدا خدا کنم که من رها شوم ز قید تن که با زبان و بی زبان خدای را صدا کنم ز آب و خاک و هر گیاه، ز هر درخت و بوته ها شنیده ام ندای حق که ترک ماجرا کنم بگو به اهل معرفت که یار می شود عیان نظر به حسن روی او به صبح و هر مسا کنم بریختی سرشک من به روی چهره ام ز غم رها شوم ز خویشتن که خویش را فنا کنم چون عندلیب خوش نوا، نوای عشق سر دهم امین عشق صابرم که روز و شب دعا کنم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۴ [ سه شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۱۴ ] [ 15:26 ] [ آذر ]
از جامِ می و کوی خرابات گذشتم از ظاهر و تقلید و عبادات گذشتم رندانه زدم گام طلب در رهِ جانان از نیک و بد و حال و کرامات گذشتم هر بوالهوسی واقفِ رازِ دلِ من نیست از زهدِ ریائی و مناجات گذشتم تا داد مرا عشقِ خدا شهپرِ توفیق پَر باز نمودم ز سموات گذشتم چون باخبر از سوز دل و رنج نهانم زین هستی موهوم و مکافات گذشتم از مبدا عشق ازلی دل شده روشن از وسوسه و قال و مقالات گذشتم شد ذکر دلم عشق و محبت همه عمر از رمز و اشارات و کتابات گذشتم نی شیخم و نی زاهد و نی فلسفهبافم از درد سر جاه و مقامات گذشتم استاد ازل درس صفا داده به من یاد دلباخته از حیله و طامات گذشتم صابر شدهام بار بلا هست به دوشم از هر دو جهان از همه آفات گذشتم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۱۲ [ دوشنبه ۱۳۹۹/۱۱/۱۳ ] [ 12:38 ] [ آذر ]
سالکی نامش حسین بن حبیب دستِ او باشد به دامانِ طبیب آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین جلوه حق نورِ سبحانِ مبین حضرتِ صاحب زمان را دیده است بر سرابِ این جهان خندیده است از ولیالله خواهد روز و شب وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب شادمان زی آنکه رفت از این جهان جان به جانان داد و روحش شادمان از بلای بیامان او خسته نیست با خور و خواب و هوس وابسته نیست سیرِ باطن میکند با بالِ جان هر کجا خواهد عیان و هم نهان صابرِ کرمانی از نورِ ولا گشته روشن، نغمهخوان شد خوشنوا برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۹۸ [ یکشنبه ۱۳۹۹/۱۱/۱۲ ] [ 19:8 ] [ آذر ]
خــرم دمــی کــه اهــل صـــفـــا شــوم خـواهـم که در پـنـاه غـم جانگداز خویش در بـارگاه عــشــق که باشد حریم قدس خواهم ز پیشگاه حقیقت به صبح و شام از ذات ذوالـجـلـال طـلـب مـی کـنـم مدام بر پای مـی فـروش زنم بوسه ها ز شوق هــر صبح و شام ساغر و پیمانه می زنم کوشش نموده ام که به تـوفـیـق کـردگـار آرام جــان ز وصــلــت جـانـان طـلـب کـنـم صــــابــــــــر شـــدم تــرانــه آزادگـــی زنـم [ شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۱۱ ] [ 8:51 ] [ بی نوا ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||