سخن روز

پيوندهای روزانه

جلوه گر شد در جهان و جان جمال فاطمه
برتر از توصیف ما باشد کمال فاطمه
دختر ختم رسولان همسر سلطان جان
مهر تابان سپهر دل جمال فاطمه
عصمت و عفت، جلال و قدر و لطف و معرفت
هست مجموع کمالات و خصال فاطمه
خطبه هایش آتشین و نغمه هایش دلنشین
شور برپا کرد گفتار و مقال فاطمه
روح حساسش ز طوفان حوادث صدمه دید
بود بیحد غصه و رنج و ملال فاطمه
ماورای فکر مردم بود فکر و درک او
در تلاطم بود دریای خیال فاطمه
محور فکر و خیالش ذات پاک کردگار
جذبه عشق الهی شور و حال فاطمه
بعد پیغمبر دلش در آتش هجران گداخت
کس نشد آگه ز سوز و اشتعال فاطمه
صابرا خاموش باش و دم مزن از وصف او
می نگنجد در سخن مدح و جلال فاطمه


برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم‌السلام, صفحات ۸۶ و ۸۷
[ شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۲۶ ] [ 13:43 ] [ آذر ]

سالکی نامش حسین بن حبیب

دستِ او باشد به دامانِ طبیب

آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین

جلوه حق نورِ سبحانِ مبین

حضرتِ صاحب زمان را دیده است

بر سرابِ این جهان خندیده است

از ولی الله خواهد روز و شب

وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب

شادمان زی آنکه رفت از این جهان

جان به جانان داد و روحش شادمان

از بلای بی امان او خسته نیست

با خور و خواب و هوس وابسته نیست

سیرِ باطن می کند با بالِ جان

هر کجا خواهد عیان و هم نهان

صابرِ کرمانی از نورِ ولا

گشته روشن، نغمه خوان شد خوشنوا


برچسب‌ها: کاروان شعر, صفحه شماره ۶۹۸
[ شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۲۶ ] [ 13:40 ] [ آذر ]

سلطان ملک ارتضا، مولی علی موسی الرضا

آئینه ذات خدا، مولی علی موسی الرضا

بحر کرم، کان عطا، سر حلقه اهل ولا

در امر او بودی قضا، مولی علی موسی الرضا

آن رهبر راه یقین مسموم زهر ظلم و کین

بر امر حق بودی رضا، مولی علی موسی الرضا

موسی بن جعفر آن پدر، میر امم، فخر بشر

دل یافت از نورش جلا، مولی علی موسی‌الرضا

سال محق مولود او، تابان رخ مسعود او

دریای رحمت از سخا، مولی علی موسی‌الرضا

مولود یا ذیقعده دان، بد نام مادر خیزران

سلطان اقلیم صفا، مولی علی موسی‌الرضا

هم نجمه و هم باهره، مادر ملقب طاهره

باشد امام الاتقیا، مولی علی موسی‌الرضا

میر ولا، فاضل، رضی، صابر، وفی باصفا

القاب آن ایزدنما، مولی علی موسی‌الرضا

پنجاه و پنج آن رهنما از سال در دار فنا

عمرش بدی ای باولا، مولی علی موسی‌الرضا

شمس هدایت بوده او، آن مظهر آیات هو

دین خدا را رهنما، مولی علی موسی‌الرضا

صابر غلام درگهش، کمتر بد از خاک رهش

باشد ولی اولیا، مولی علی موسی‌الرضا


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۱
[ یکشنبه ۱۳۹۸/۱۱/۲۰ ] [ 19:51 ] [ آذر ]

در خرابات مغان مست خم صهبا شدم

خاک پای ساقی گلچهره زیبا شدم

گر به ظاهر گشته ام دیوانه بر من عیب نیست

باطناً استاد هر فرزانه و دانا شدم

عشقبازی می نمایم با سرور و وجد و شوق

عاشق جانانه یکتای بی همتا شدم

دست قدرت از کرم بر من در رحمت گشود

پست و نابینا بدم از لطف حق بینا شدم

ذره ای بودم شدم مجذوب نور شمس عشق

قطره بودم از کرامات علی دریا شدم

چون بیامد در کفم دامان سلطان نجف

فارغ از اندیشه ی رنج و غم فردا شدم

سایه ای افکند شهباز سعادت بر سرم

راحت و آسوده و آزاده و شیدا شدم

شمع رخ افروخت یار نازنین پروانه وار

از برای جان نثاری رند و بی پروا شدم

صابر کرمانی شیرین کلام و سرخوشم

در گلستان محبت بلبلی گویا شدم


برچسب‌ها: صفحات ۶۹ و ۷۰
[ یکشنبه ۱۳۹۸/۱۱/۲۰ ] [ 19:46 ] [ آذر ]

ز صدقِ باطن و صفا علی بگو علی بجو

بیا به محفلِ وفا علی بگو علی بجو

فروغِ لم یزل بود جمالِ شاهدِ ازل

بود جمیلِ حق نما علی بگو علی بجو

همیشه بوده جان به کف به راهِ دینِ مصطفی

تو هم به صبح و هم مسا علی بگو علی بجو

همیشه در جهان بود ولایتِ علی عیان

به حالِ شادی و عزا علی بگو علی بجو

به ظاهر و نهان بود علی امام و رهنما

به حالِ سلم و هم رضا علی بگو علی بجو

عبادت و قناعت و شجاعت و شهامتش

فزون ز حدِ فکرِ ما علی بگو علی بجو

تولدِ علی بود میانِ خانه خدا

چو هست کعبه ولا علی بگو علی بجو

چو بوده غرقِ ذکرِ حق ز ظلم و کین شهید شد

نبوده حق از او جدا علی بگو علی بجو

امیرِ قلبِ رازدان، علی والی الولی

به مرد و زن کند صلا علی بگو علی بجو

رسد تو را چو مشکلی ز صدقِ دل بگو علی

که حاجتت شود روا علی بگو علی بجو

بیانِ فضلِ او فزون ز حدِ قدرتِ بشر

علیست میرِ لافتی علی بگو علی بجو

رموزی از مقامِ او بیان شدست در بیان

به هل اتی و انّما علی بگو علی بجو

به رمز و رازِ اهلِ دل چو گشته ای تو آشنا

به مدح و حکمت و ثنا علی بگو علی بجو

ز بی نشانِ محض او نشان بود در این جهان

علیست، مظهرِ خدا علی بگو علی بجو

علی نجات می دهد، تو را ز هر غم و خطر

برای رستن از بلا علی بگو علی بجو

وساوسِ درونیت، تو را نموده مبتلا

ز چنگِ نفس شو رها علی بگو علی بجو

بیا ز نورِ معرفت وجود را منیر کن

رسی به عرشِ کبریا علی بگو علی بجو

عزیزِ ذاتِ حق بود امینِ راز و متقی

علی امامِ اتقیا علی بگو علی بجو

زبانِ صابر از یقین به مدحِ او گشوده شد

بود ز دل سخن سرا علی بگو علی بجو


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۴۵
[ شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۱۹ ] [ 18:22 ] [ آذر ]

خواهم امشب گوشه میخانه‌ای ماوا بگیرم

از کف ساقی دمادم ساغر صهبا بگیرم

باده‌نوش و مست گردم فارغ و آسوده از غم

دامن جانانه را با دست جان آنجا بگیرم

بال و پر بگشایم و با شهپر عشق و محبت

چون عقاب تیزپر، اوج فضا ماوا بگیرم

خواهم از این تنگنای و شش جهت یابم رهائی

این جهان را زیر بال خویش چون عنقا بگیرم

قاف قلب من بود منزلگه سیمرغ وحدت

کی در این زندان تاریک تن و جان جا بگیرم

عرش حق باشد مقام قرب و قلب پاک‌دینان

من در آن‌جا ساغر می از کف مولا بگیرم

کیست مولا، آنکه آزادم کند از قید و ذلت

نامه آزادگی از عالم و عقبی بگیرم

صابر شیرین‌کلام و باده‌نوش و می‌پرستم

ساغرِ صهبا من از ساقیِ مه‌سیما بگیرم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۹۵
[ شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۱۹ ] [ 18:20 ] [ آذر ]

بیا به چهرۀ زردم نگر که بیمارم

کسی به غیرِ غمِ دل نشد پرستارم

ز بسکه رنج کشیدم ز وحشت و غمِ عشق

همیشه ساکت و صامت چو نقشِ دیوارم

فروغِ مهر و امید از دلم دَمَد همه عمر

که محوِ عشق و محبت ز جلوۀ یارم

تو بی‌وفا ز جفا خون نموده‌ای دل را

دمی نئی ز محبت انیس و غمخوارم

ز نوک هر مژه‌ام خونِ دل چکد شب و روز

کند حکایتِ دل چشمِ تارِ خونبارم

کسی ز حالِ منِ ناتوان خبر دارد

که بوده است گرفتارِ عشقِ دلدارم

چنان ضعیف شدم کز نسیم می‌لرزم

نمانده تاب و توانی در این تن زارم

روان به چهرۀ من سیل خون دل باشد

که هر شب از غم سوزان عشق بیدارم

روان به تن بدهد بوسه‌های شیرینت

هزار بوسه ز لعل لبت طلبکارم

اگر چه یار جفا می‌کند چه غم دارم

که شهره صابر کرمانی وفادارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۸۲
[ شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۱۹ ] [ 18:10 ] [ آذر ]

افسرده ز صدمه و بلايم، اي كاش تو را نديده بودم

پامال بلا و ماجرايم، ای كاش تو را نديده بودم

 

در سينه تنگِ پُرشرارم هر لحظه فزون شود غم تو

در بندِ غمِ تو مبتلايم، ای كاش تو را نديده بودم

 

رفتي و ز رفتن تو ريزد هر لحظه سرشكِ خون ز ديده

دلخسته و زارو بی‌نوايم، ای كاش تو را نديده بودم

 

رفتي تو ز ديده‌ام وليكن در خاطر و جان مكان گرفتي

بر من بنگر كه جان فدايم، ای كاش تو را نديده بودم

 

زد شعله به خرمنِ وجودم آن شعلة عشقِ خانمانسوز

بنگر به رخِ چو كهربايم، ای كاش تو را نديده بودم

 

از دستِ غمِ تو بي‌امانم، در ناله و شيون و فغانم

شد نغمه عشقِ دل‌نوايم، ای كاش تو را نديده بودم

 

افسانه عمرِ من تو باشی كاين قصه نواي آسمانی است

مشهورِ جهان بود وَفايم، ای كاش تو را نديده بودم

 

صابر ز فراق تو غمين است افسرده‌ و بی‌دل و حزين است

گويد ز غمت شكسته‌ پايم، ای كاش تو را نديده بودم

 

[ یکشنبه ۱۳۹۸/۱۱/۱۳ ] [ 8:37 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

سالکی نامش حسین بن حبیب

دستِ او باشد به دامانِ طبیب

آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین

جلوه حق نورِ سبحانِ مبین

حضرتِ صاحب زمان را دیده است

بر سرابِ این جهان خندیده است

از ولی الله خواهد روز و شب

وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب

شادمان زی آنکه رفت از این جهان

جان به جانان داد و روحش شادمان

از بلای بی امان او خسته نیست

با خور و خواب و هوس وابسته نیست

سیرِ باطن می کند با بالِ جان

هر کجا خواهد عیان و هم نهان

صابرِ کرمانی از نورِ ولا

گشته روشن، نغمه خوان شد خوشنوا


برچسب‌ها: کاروان شعر, صفحه شماره ۶۹۸
[ شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۱۲ ] [ 18:48 ] [ آذر ]

ز جان، یارِ پیمبر فاطمه بود

علی را جان و همسر فاطمه بود

ز تقوی و فضیلت بحرِ توحید

غرض از آبِ کوثر فاطمه بود


برچسب‌ها: کاروان شعر, صفحه ۶۴۱
[ سه شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۰۸ ] [ 17:46 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت