|
| ||
|
گه خموش و گاه گویا می شوم گاه مست و گاه شیدا می شوم
در درونم شورِ عشق حق بپاست
واله و مفتون و رسوا می شوم
ساغرِ می داد پیرِ زنده دل
هم نفس با جامِ صهبا می شوم
ساقی باقی مرا سرمست کرد
از ولایش بی تمنا می شوم
در میانِ باده نوشان دم به دم
بی خود و مدهوش و شیدا می شوم
در جهانِ بی خودی از شور و حال
محوِ روی یارِ زیبا می شوم
همچو مجنون از فراقِ یارِ خویش
در به در، در کوه و صحرا می شوم
می زنم مهرِ خموشی بر دهان
گاه گاهی مست و گویا می شوم
دم به دم بینم قیامش را به دل
فارغ از آشوب و غوغا می شوم
ذکر و فکرم یادِ روی او بود
عاشقم در خویش پیدا می شوم
نیستم تنها به باطن، ظاهراً
دور از آن یار فریبا می شوم
هست در ذراتِ جانم مهرِ او
با خیالش عرش پیما می شوم
صابرم شد نغمه دل شعرِ من
شهره نزد پیر و برنا می شوم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۸۸ [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۸/۳۰ ] [ 18:35 ] [ آذر ]
شعله سر تا به پایم از غمِ جان سوختم دوست آتش زد به جان نالان و گریان سوختم
انقلابی در درونم شد به پا از شورِ عشق
در شرارِ خانمانسوزش فروزان سوختم
تار و پود و هستی ام را دستِ غم از هم گسیخت
ناله از دل برکشیدم زار و پژمان سوختم
من به فرمانِ دلم، دل ناتوانم کرده است
در میانِ جمع، همچون شمعِ سوزان سوختم
بسته ام لب از شکایت عقده ها دارم به دل
کس نشد آگه ز رازم مات و حیران سوختم
صابرم در وادی رنج و محن آواره ام
در شرارِ غصه و اندوه و حرمان سوختم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۹۶ [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۸/۳۰ ] [ 11:43 ] [ آذر ]
مهار عشق دلم را به دست یار سپردم وجود و هستی خود را به آن نگار سپردم
دگر ز زندگی خود شکایتی ننمایم
عِنان زندگیم را به روزگار سپردم
بهار و عشق و جوانی من تو بودی و رفتی
کلیدِ گنجِ غمت را، به قلبِ زار سپردم
قرار از دلِ من رفت و بی قرار و اسیرم
که دل به حلقه آن زلفِ بی قرار سپردم
خوشم که رشته عمر و حیات و جان و روان را
به دستِ شاهدِ عیّارِ گلعذار سپردم
دلی که بود بسی محترم به سینه پاکم
به شاهِ عشق و به سلطانِ تاجدار سپردم
شدست دلبرِ ما شهریارِ کشورِ جانها
جهاتِ کشورِ جان را، به شهریار سپردم
نوای مهر و محبت رسد به گوشِ خلایق
که سازِ چنگِ دلم را به چنگِ یار سپردم
نگاهِ لطف و عنایت نما به صابرِ بیدل
که من به عشقِ تو دل را به یادگار سپردم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره۴۲۱ [ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ ] [ 22:11 ] [ آذر ]
تا به یاد رخ زیبای توام دلشادم از کمند غم و اندوه و محن آزادم
دیده ام چهره زیبای دل آرای تو را
نو بهار دل من هست رخت، فرشادم
بی جمال تو ملالست به دل دلگیرم
یار شیرین سخن غنچه دهن فرهادم
رخ زیبای تو در خاطر من جلوه گرست
عاشقی دلشده در دیر خراب آبادم
لذت زندگی و عمر به عشق است و صفا
عشق می ورزم و نیکومنش و فرجادم
شاد و آزاد نما صابر کرمانی را
می زند ناله ز دل در قفس صیادم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۰ [ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ ] [ 22:11 ] [ آذر ]
ای مایه عشق دل با یاد تو دلشادم آسایش جان یابم آن دم که کنی یادم
آرام روان جویم ای شاهد دلجویم
آسوده دل و شادم از بند غم آزادم
با تیشه بی رحمی بنیاد مرا کندی
شیرین دل آرائی از عشق تو فرهادم
من نور خدائی را در حسن تو می بینم
دیوانه دل و شیدا ز آن حسن خدادادم
گه سور و گهی سوگ است گه عیش و گهی طیش است
گه بی دل و غمگینم گه خرم و دلشادم
صابر ز غم عشقت دیوانه دل و شیدا
مجنون دل و حیرانست گویند که فرزادم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۱۹ [ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ ] [ 22:11 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||