|
| ||
|
کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم پریشان خاطر و افسرده و محزون و بیمارم طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم نمی دانست من بیمار عشق و محو دلدارم به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و بادقت بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم تو عاشق پیشه دلداده محزون و شیدائی بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت بگفتم آزمایش کرده ام من، بی پرستارم پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پرشورم دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم نگردی باخبر از سوز و سازِ من ز گفتارم مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم اسیرِ پنجه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانه ام کردم بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵ [ سه شنبه ۱۳۹۷/۰۱/۰۷ ] [ 20:35 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||