سخن روز

پيوندهای روزانه

کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم

پریشان خاطر و افسرده و محزون و بیمارم

طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم

نمی دانست من بیمار عشق و محو دلدارم

به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و بادقت

بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم

تو عاشق پیشه دلداده محزون و شیدائی

بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم

بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت

بگفتم آزمایش کرده ام من، بی پرستارم

پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم

ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم

علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پرشورم

دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم

مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم

نگردی باخبر از سوز و سازِ من ز گفتارم

مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم

اسیرِ پنجه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم

سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانه ام کردم

بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵
[ چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۳۰ ] [ 21:47 ] [ آذر ]

نباشد بهر من عیدی به دل رنج و غمی دارم

ز آشوب جنون و غم به عالم عالمی دارم

به هر کس آشنا گشتم بیان کردم غم دل را

گمان کردم من بی دل نگار و محرمی دارم

دلی زار و دژم دارم، به جان اندوه و غم دارم

ز آه سینه سوزان عجب دود و دمی دارم

دلم صد چاک و هر چاکش، بود آماج تیر غم

ز اشک شور چشمانم به قلبم مرهمی دارم

به چنگ عشق بنوازد دل و جان مرا جانان

بیا بشنو نوایش را به دل زیر و بمی دارم

ز عشق مونس جانم بریزد خون به دامانم

که تا در دیدگان خود ز خون دل نمی دارم

شدم پامال احساس و جفای خلق و جور و غم

به هر دم در درون و جان ز حسرت ماتمی دارم

ندارم اعتنا بر کس خراباتی و سرمستم

ز لطف ساقی رندان به کف جام جمی دارم

چو اسم اعظم حق، حضرت انسان کامل شد

چه خوش در خاطر بی کینه اسم اعظمی دارم

بگوئی صبر کن صابر به اندوه و غم و هجران

تو پنداری من دلخسته اندوه کمی دارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۴
[ چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۳۰ ] [ 21:45 ] [ آذر ]

امشب به یادِ دوست چو پیمانه می زنم

دستِ طلب به دامنِ جانانه می زنم

سر می نهم به خاکِ رهِ پیر می فروش

من بوسه ها به درگه میخانه می زنم

تا آشنای عشق شدم غافلم ز خویش

هر صبح و شام نغمۀ مستانه می زنم

تا بوریای فقر بود مسندم، بدان

پا بر بساط و حشمتِ شاهانه می زنم

تا هست روح در بدن و جان به قالبم

دم از وفای دست صمیمانه می زنم

دل گشته است مخزنِ راز و صفای عشق

کی دم ز حرف و قصه و افسانه می زنم

صابر شدم به گوشه غم می برم پناه

از جامِ عشق، بادۀ صبحانه می زنم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۲
[ جمعه ۱۳۹۷/۰۳/۲۵ ] [ 0:49 ] [ آذر ]



به صبح و شام منِ زار یاعلی گویم

به دامِ غصه گرفتار یاعلی گویم

علی حقیقتِ مطلق ولیِ حق باشد

به دل بود غمِ بسیار یاعلی گویم

علیست وفقِ عدد (لا اله الا هو)

چو بختِ من شده بیدار یاعلی گویم

ز راهِ عشقِ علی، حق شناس باید شد

ز سوزِ عشقِ شرربار یاعلی گویم

علی جمالِ جمیلش به قلب و جان زده نقش

شوم چو غرقه افکار یاعلی گویم

علیست آنکه مثالش در این جهان نبود

به وصفِ آن شهِ ابرار یاعلی گویم

محمد و علی، چون نورِ واحدند بدان

به نورِ حضرتِ دادار یاعلی گویم

فدای حُبِّ علی جان و مال و هستی ما

شدم چو محرمِ اسرار یاعلی گویم

همیشه ذاکرِ ذکرِ خدا بود صابر

به باغ و گلشن و گلزار یاعلی گویم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۴
[ سه شنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۵ ] [ 23:33 ] [ آذر ]



سلطان ملک ارتضا، مولی علی موسی الرضا

آئینه ذات خدا، مولی علی موسی الرضا

بحر کرم، کان عطا، سرحلقه اهل ولا

در امر او بودی قضا، مولی علی موسی الرضا

آن رهبر راه یقین مسموم زهر ظلم و کین

بر امر حق بودی رضا، مولی علی موسی الرضا

موسی بن جعفر آن پدر، میر امم، فخر بشر

دل یافت از نورش جلا، مولی علی موسی الرضا

سال محق مولود او، تابان رخ مسعود او

دریای رحمت از سخا، مولی علی موسی الرضا

مولود یا ذیقعده دان، بد نام مادر خیزران

سلطان اقلیم صفا، مولی علی موسی الرضا

هم نجمه و هم باهره، مادر ملقب طاهره

باشد امام الاتقیا، مولی علی موسی الرضا

میرولا، فاضل رضی، صابر، وفی باصفا

القاب آن ایزدنما، مولی علی موسی الرضا

پنجاه و پنج آن رهنما از سال در دار فنا

عمرش بدی ای با ولا، مولی علی موسی الرضا

شمس هدایت بوده او، آن مظهر آیات هو

دین خدا را رهنما، مولی علی موسی الرضا

صابر غلام درگهش، کمتر بد از خاک رهش

باشد ولی اولیا، مولی علی موسی الرضا



برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۱
[ دوشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۴ ] [ 21:10 ] [ آذر ]

به صبح و شام با ولا علی علی علی بگو

ز صدقِ قلب و از صفا، علی علی علی بگو

حدیث از نبی بود عبادتست نامِ او

تو دم به دم چو اولیا، علی علی علی بگو

چه در زمین چه آسمان علی حقیقتِ عیان

به صد زبان به صد نوا، علی علی علی بگو

ولی رازدان بود، امامِ انس و جان بود

تو با کلامِ جانفزا، علی علی علی بگو

در این سرای پُر ز غم مشو ز بیش و کم دُژم

ز فکر و جسم و تن رها، علی علی علی بگو

نیامدست در جهان کسی چو مرتضی علی

ز نفسِ دون شدی جدا، علی علی علی بگو

رها شدن ز دامِ غم به ذکرِ نامِ او بود

به عیش و طیش و ابتلا، علی علی علی بگو

تجلیِ خدا عیان ز حُسنِ روی انورش

به دام غصه و بلا، علی علی علی بگو

ز صابر این سخن بود کلام عارفانه ای

بخوان حدیثِ عشق را، علی علی علی بگو


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۷۴
[ یکشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۳ ] [ 23:16 ] [ آذر ]

خواهی رها شوی ز بلا، یاعلی بگو

خواهی رسی به اصلِ ولا یاعلی بگو

الحق مع العلی و مع الحق علی بخوان

تا پی بری به رازِ خدا یاعلی بگو

حُبِّ علی جنان بود و قهرِ او سعیر

خواهی شوی ز خویش رها یاعلی بگو

ذکرِ علی عبادت و یادِ علی بهشت

از صدقِ دل به صبح و مسا یاعلی بگو

دانی علی به قاتلِ خود رحم کرده است

بینش طلب ز مهر و وفا یاعلی بگو

هر دم به عشقِ روی علی دم زدن خوشست

چون عارفانِ بزمِ صفا یاعلی بگو

یا قاهر العدو و یا والی الولی

با قلبِ پاک و نور و ضیا، یاعلی بگو

یا مظهر العجائب و یا مرتضی علی

زین هستی دوروزه جدا یاعلی بگو

صابر به درگهِ کرمش سرنهاده است

گوید به شور و شوق و نوا یاعلی بگو


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره۷۷۳
[ یکشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۳ ] [ 22:26 ] [ آذر ]

شب قدرست و شدم ساکن میخانه عشق
می زنم بوسه به جام می و پیمانه عشق
شب قدر است و ملک آمده از عرش وجود
مژده وصل بیاورده ز جانانه عشق
رهرو وادی پر وحشت رنجیم و بلا
مقصد ماست حرمخانه و کاشانه عشق
زاهدا طعنه بیجا مزن و خرده مگیر
مست مستیم و خراباتی میخانه عشق
عهد مجنون بگذشته است و کنون نوبت ماست
دل بر آن لیلی لیلا شده دیوانه عشق
هر چه باشد به جهان کهنه و فرسوده شود
کهنه هرگز نشود قصه و افسانه عشق
حرم و کعبه و دیر است زیارتگه عام
قبله اهل محبت حرم و خانه عشق
عاشق سوخته جان از سر اخلاص و نیاز
سر نهادست در محفل شاهانه عشق
صابر از سوز درون نغمه جانسوز سرود
بوده از روز ازل واله و پروانه عشق


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۴۶
[ یکشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۳ ] [ 22:21 ] [ آذر ]

در کشور ولایت سلطان دین حسن بود

در آسمان دلها تابنده حسن رویش

در بوستان عرفان او بود گلبن عشق

پر شد مشام جانها از عطر زلف و مویش

صلح و صفای او بود از بهر راحت خلق

زین خلق سست عنصر افسرده و دژم بود

بگذاشت گام همت در عالم حقیقت

او محو ذات یزدان از هستی و عدم بود

***

او قبله مراد است او کعبه وداد است

از صدق باطن و دل بگذار سر به پایش

از جان و مال بگذر گر طالب خدائی

تا پاکباز گردی در عالم صفایش

***

او داد درس حکمت در مکتب شریعت

پیر طریقت عشق در راه معرفت بود

بُد مظهر حقیقت هم منبع ولایت

افزون کمال و فضلش از مدح و منقبت بود


برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام, صفحات ۱۴۲, ۱۴۱
[ پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۰ ] [ 0:57 ] [ آذر ]

باشد رخ حسن گل باغ محمدی

از عطر او مشام دل و جان معطر است


برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام, صفحه۱۱۷
[ پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۰ ] [ 0:51 ] [ آذر ]

گه خموش و گاه گویا می شوم
گاه مست و گاه شیدا می شوم
در درونم شورِ عشق حق بپاست
واله و مفتون و رسوا می شوم
ساغرِ می داد پیرِ زنده دل
هم نفس با جامِ صهبا می شوم
ساقی باقی مرا سرمست کرد
از ولایش بی تمنا می شوم
در میانِ باده نوشان دم به دم
بی خود و مدهوش و شیدا می شوم
در جهانِ بی خودی از شور و حال
محوِ روی یارِ زیبا می شوم
همچو مجنون از فراقِ یارِ خویش
در به در، در کوه و صحرا می شوم
می زنم مهرِ خموشی بر دهان
گاه گاهی مست و گویا می شوم
دم به دم بینم قیامش را به دل
فارغ از آشوب و غوغا می شوم
ذکر و فکرم یادِ روی او بود
عاشقم در خویش پیدا می شوم
نیستم تنها به باطن، ظاهراً
دور از آن یار فریبا می شوم
هست در ذراتِ جانم مهرِ او
با خیالش عرش پیما می شوم
صابرم شد نغمه دل شعرِ من
شهره نزد پیر و برنا می شوم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۸۸
[ دوشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۰۷ ] [ 20:56 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت