|
| ||
|
دوش دیدم غلغل و آشوب در میخانه بود رشک فردوس برین آن مجلس شاهانه بود پیر روحانی مبین بود و ساقی پیشوا جلوه ی نور ازل در ســــــــــاغر و پیمانه بود ساقی روشن روان آمد سر خم را گشود دور ز آن بزم حقیقت زاهـــــــد و بیگانه بود باده نوشان را دمادم داد رطل و جام می هر طرف شور و نوای نغمه ی مستـــانه بود لطف ساقی شامل مجنون و عاقل گشته بود مست و بی خود هر طرف دیوانه و فرزانه بود عاقل از یک جرعه ی آن باده شد سر مست عشق در سمــــا و وجـــد و شادی، واله و دیوانه بود شمع رخ افروخت ، ساقی در میان انجمن گرد روی انــــــــور او هـــــــــــــر دلی پروانه بود از برای اهل ذوق و شوق، بزم انس دوست مسجــــــد و دیـــر مغــان و کعبــه و بتخانه بود کنج دل شد مخزن گنج محبت از ازل جای گنج شایگان در گوشــــــــــه ی ویرانه بود تا به کی از خود پرستی دم زنم از ما و من؟ ترک خود خواهی کنــم، این نکته ی جانانه بود صابر کرمانی از ظاهر پرستان کن حذر کاین سخن گفتار نغز اوست، کـی افسانه بود
[ سه شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۴ ] [ 13:7 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||