|
| ||
|
هر که می بیند مرا، گوید پریشانی چرا
در کمند اضطراب عشق حیرانی چرا عقل دوراندیش را کردی رها، دیدی بلا عاشق و شوریده سر، حیران و پژمانی چرا گشته ام بیمار عشق و داغدار و دل فکار آشنای دل بپرسد زار و نالانی چرا خنده ام بی اختیار و گریه ام از بی خودیست هر کسی پرسد ز من خندان و گریانی چرا زیر این طاق بلند آسمان دلشاد کیست بی سبب در بند عیش و شادیِ جانی چرا لذتی بالاتر از اندوه و درد عشق نیست در خیالِ چاره و در فکرِ درمانی چرا هر که را مهر و محبت نیست بیجا زنده است در خمارِ عشقِ دل، صابر پشیمانی چرا
سرای بشر به سختی جایگاه انسانیتی این چنین فزون از شمار است. رفتنی باید. پای در راه ملکوت از هرچه بگذریم برای من که تازه ام راهی ست بس بارانی و راهبری می طلبم بس پرتدبیر. دستی است چون دستان پدرم بزرگ و مطمئن. که مرا می برد و کتابت می کند نام او را که تمام من است. یا هو.
برچسبها: غزليات [ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۱۰ ] [ 8:47 ] [ اهل نیاز ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||