ما سوخته گان سوختۀ عشقِ خدائیم
ما مظهـرِ آزادگی و مهــــــــر و وفائیـم
ما را به سراپردۀ اسرار مکانی است
آنجا همه فـارغ ز غم و چون و چرائیـم
مرأتِ دل مــــــــــــا شده آئینۀ دادار
روشندل و صـافی دل و بی رُوی و ریائیـم
آتشکدۀ عشقِ ازل سینۀ مــــا بود
از خویش رها گشته همه محوِ ولائیـم
مستیم و نوای دل ما نغمۀ عشق است
رندیــم کــــه، منــصورِ ســــرِ دارِ بلائیـم
اسرارِ خدا را نتوان گفت به هر کس
خاموش نشستیم و رها از من و مائیم
مواّج بُوَد بحـــــرِ دل ما ز محبــــت
سر تا به قدم غـــرقۀ دریـــــای صفائیم
اندیشۀ ما متصلِ مبدأ اعلی است
در پوست نگنجیم که از خویش جدائیم
صابر سخنِ نغز تو از عالمِ قدس است
خوش باش و بگو بلبلِ پُر شور و نوائیم
برچسبها:
کاروان شعر,
غزل شماره ۶۰۸