سخن روز

پيوندهای روزانه

زندگی افسانه پر ماجرایی بیش نیست ما همه سرگرم این افسانه‌ی هوس‌انگیر و این رویای طرب آمیزیم، بودند و رفتند، هستیم و می‌رویم هنوز از راز آمدن آگاه نگشته‌ایم صدای جرس کاروان عمر به گوش می‌رسد که هنگام کوچ است و این حیات عاریت پوچ؛ ما شهد لذتهای جسمانی را چشیده‌ایم و دست طلب از لذتهای معنوی بریده‌ایم اگر روزی هم از خواب غفلت و بیخبری به‌ خود آئیم افسوس که سرمایه‌ی عمر را از کف داده‌ایم و سر نیاز به آستان آز نهاده‌ایم:

مبــنـد دل تــو بــر این عمـــر عــاریت صابر

به غیر عکس، دگر نقش و یادگاری نیست

ای عکس من ای نشانه دوران زندگی پر نشیب و فراز پر سوز و گداز عمر من یقین دارم:

از مــا به غیــر پیکره‌ای یادگار نیست

این یادگار هم به جهان پایدار نیست

بعضی‌ها چنان در زیر بار غرور سنگین شده‌اند و چنان غبار خودبینی دیدگانشان را تاریک کرده که به هیچ چیز و هیچ کس توجهی ندارند و این دستگاه با عظمت خلقت را ریزه‌خور خوان نعمت خویش می‌دانند و این زندگانی زودگذر برایشان بی‌پایان است؛ امیدوارم تو بیشتر بیاندیشی و زیادتر به حقایق حیات پی‌ببری و حقیقت دوستانت را فراموش نکنی

فــردا که پیشگاه حقیقت شـــود پدید

شـرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد 

(حافظ)


برچسب‌ها: نثر
[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۵ ] [ 22:47 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت