|
| ||
|
زندگی افسانه پر ماجرایی بیش نیست ما همه سرگرم این افسانهی هوسانگیر و این رویای طرب آمیزیم، بودند و رفتند، هستیم و میرویم هنوز از راز آمدن آگاه نگشتهایم صدای جرس کاروان عمر به گوش میرسد که هنگام کوچ است و این حیات عاریت پوچ؛ ما شهد لذتهای جسمانی را چشیدهایم و دست طلب از لذتهای معنوی بریدهایم اگر روزی هم از خواب غفلت و بیخبری به خود آئیم افسوس که سرمایهی عمر را از کف دادهایم و سر نیاز به آستان آز نهادهایم: مبــنـد دل تــو بــر این عمـــر عــاریت صابر به غیر عکس، دگر نقش و یادگاری نیست ای عکس من ای نشانه دوران زندگی پر نشیب و فراز پر سوز و گداز عمر من یقین دارم: از مــا به غیــر پیکرهای یادگار نیست این یادگار هم به جهان پایدار نیست بعضیها چنان در زیر بار غرور سنگین شدهاند و چنان غبار خودبینی دیدگانشان را تاریک کرده که به هیچ چیز و هیچ کس توجهی ندارند و این دستگاه با عظمت خلقت را ریزهخور خوان نعمت خویش میدانند و این زندگانی زودگذر برایشان بیپایان است؛ امیدوارم تو بیشتر بیاندیشی و زیادتر به حقایق حیات پیببری و حقیقت دوستانت را فراموش نکنی فــردا که پیشگاه حقیقت شـــود پدید شـرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد (حافظ)
برچسبها: نثر [ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۵ ] [ 22:47 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||