چه خوش باشد به باغِ لالهرویان نغمهخوان بودن
به ظاهر پیر بودن لیک در باطن جوان بودن
چه خوش باشد در این ویرانسرای عالمِ خاکی
ز سرمستی خراب از بادهی رطلِ گران بودن
بیا از قیدِ نفس بَدعمل خود را رهایی ده
خوشاست از جلوهی جانانِ جان روشنروان بودن
بیا ذراتِ هستی را ز نورِ عشق روشن کن
که باید تابناک از پرتوِ جانِ جهان بودن
بیا این چند روزِ زندگی با نیکنامی زی
چه خوش باشدکه از آسیبِ دوران در امان بودن
بیا بیپرده رخسارِ ولیالله را بنگر
که باید ناظرِ آن مظهرِ غیبِ نهان بودن
بیا بهرِ عروجِ معنوی خود را مهیا کن
نمیارزد که انسان بندهی این بندگان بودن
چه نیکو میسراید شعر صابر اهلِ دل باشد
که باید خاطرش آرام و قلبش حقنشان بودن
برچسبها:
کاروان شعر,
غزل شماره ۶۴۰