سیر کن رندانه در مُلکِ ولای خویشتن
تا ببینی جلوهی حُسنِ خدای خویشتن
گر که منصور است و بسطامی و شمس و مولوی
غرقه میباشند در بحرِ صفای خویشتن
خوش اناالحق با زبانِ دل بزن بر دارِ عشق
بشنوی آوای حق را از نوای خویشتن
خویشتن ما و من و خود را فنا بنمودن است
از خودی بگذر شوی محو و فنای خویشتن
خضر از سرچشمهی عشق و محبت نوش کرد
باقی و پاینده باشد از بقای خویشتن
بود ایوبِ نبی در رنج و وحشت مبتلا
ابتلایش بود از درد و بلای خویشتن
فیض و رحمت شاملِ اهلِ محبت بوده است
واقف رازند و عارف در سرای خویشتن
گوهرِ پُر ارزشی، رو در بر صراف عشق
تا شوی آگاه از قدر و بهای خویشتن
عالمِ بیانتهایی، سرِّ غیب و وحدتی
سیر کن در عالمِ بیانتهای خویشتن
عارفانِ ذاتِ حق از قید هستی رستهاند
انتها بینند و بینا ز ابتدای خویشتن
گوهرِ نایابِ خلقت مهر و عشق و دوستیاست
رایگان از کف مده مهر و وفای خویشتن
صابرا قرنِ اتم شعر و غزلگویی چه سود
چند می باشی غزلخوان در ثنای خویشتن
برچسبها:
کاروان شعر,
غزل شماره ۶۳۷