|
| ||
|
آمده بود یارِ من، شورِ جنون به پا کنم جلوه نمود چهرهاش هستی خود فدا کنم نهنگ بحرِ حیرتم، تحیّرم فزون بود میانِ بحر، روز و شب چو ماهیان شنا کنم روان شود روانِ من، ز خاکدان به آسمان نوای عشق را بیان به نغمه و نوا کنم سبوی باده را کشم به دوش خویش کامجو ز شور مستی و جنون چو ترک ماسوا کنم خدا خدا کنم که من رها شوم ز قید تن که با زبان و بیزبان خدای را صدا کنم ز آب و خاک و هر گیاه، ز هر درخت و بوتهها شنیدهام ندای حق که ترک ماجرا کنم بگو به اهل معرفت که یار میشود عیان نظر به حسن روی او به صبح و هر مسا کنم بریختی سرشک من به روی چهرهام ز غم رها شوم ز خویشتن که خویش را فنا کنم چو عندلیب خوشنوا، نوای عشق سر دهم امین عشق صابرم که روز و شب دعا کنم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۴ [ یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۳ ] [ 23:15 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||