مظهرِ حق روی دلربای محمد
پرتو جان جلوه لقای محمد
نایره عشق او به سینه سوزان
مهرِ فروزانِ دل ضیای محمد
هستی عالم طفیلِ هستی پاکش
خلقِ جهان را رَسَد صفای محمد
فخر به شاهان کند ز منزلت و قرب
هر که شود خادمِ سرای محمد
ریزهخورِ خوان اوست حاتمِ طائی
هست فزون از بیان سخای محمد
فیض رسد صبح و شب ز عالمِ بالا
ذکرِ مَلَک در فَلَک ثنای محمد
شهره عالم بود جلالِ سلیمان
ز آن همه حشمت بود گدای محمد
بهرِ سرور و نشاطِ خاطرِ خوبان
صبح و مسا میرسد ندای محمد
شاهد و مشهود و هم شهید و امین است
پیر و جوان جانفدا، فدای محمد
صابرِ کرمانی خجستهخصالم
از کرم و رحمت و عطای محمد
برچسبها:
کاروان شعر,
غزل شماره ۲۲۶